چهـ بی ریشهـ ام،هیچ پیوندیـ با هیچ چیز ندارمـ
میدونی
مغزم دردمیکنه
انقدر دارم بهش فشار میارم
بهش فشار میارم که چهره ت رو از یاد نبره
اذیتش میکنم که روزای خوب گذشته ای که تو برام ساختی رو باز برام ترسیم کنه
باز بتونم لبخندای از سر دوست داشتنتو ببینم
باز بتونم ذوق تو چشماتو ببینم
باز توخیالم دستامو محکم فشار بدی و بگی که تو اتفاق خوب زندگی منی
و من از شوق دلم بخواد تو همون لحظه بمیرم
بمیرم و نبینم این روزای بی خبری رو
این روزایی که دیگه سهم من از تو هیچی نیست
و این تویی که با اشتیاق تبر به ریشه منِ دلباخته میزنی..."
برچسب:
نویسنده: طاها ایمانی