
چهـ بی ریشهـ ام،هیچ پیوندیـ با هیچ چیز ندارمـ
دور شد
و من به رفتنش چشم دوختم
دور شد
حتی دیگر قامت گریزان ز مَنَش پیدا نبود
فریاد زدم
برگرد
به من بازآ
من تاب دلتنگی ات را ندارم
من تاب بودنم و نبودنت را ندارم
نشنید
فریاد زدم
برگرد
من بی تو تهی تر از تهی ام
نشنید
به گمانم به کسی قول رفتن داده بود
رفت که برایم بد قول شود
رفت که برایش خوش قول شود..."
برچسب:
نویسنده: طاها ایمانی